زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

کربلا رفتن دایی احمد

عمر مامان امروز صبح دایی احمد و زن دایی سمانه و فاطمه کوچولو رفتن کربلا. خوش به سعادتشون. راستی فردا تولد فاطمه کوچوله و اون تو روز تولدش نجفه. الهی عمه قربونش بره که اولین سالگرد تولدش رو تو نجفه و زائر مولا علی(ع). انشالله فاطمه و مامان و باباش ما رو از دعای خیرشون محروم نکنن و نائب الزیاره ما هم باشن. به امید روزی که آقا امام حسین(ع) ما رو هم به پابوسشون بطلبن. انشاالله...
25 بهمن 1392

تكونهاي دختر نازم

عشق مامان ديدم داريم به آخر راه نزديك ميشيم گفتم از تكون خوردنهات برات بنويسم تا وقتي بزرگ شدي بدوني تو شمك ماماني چه كارهايي ميكردي. عزيزم هر روز بعد از نماز صبح وقتي ميخوام قرآن بخونم صدات ميكنم تا بيدار بشي. تو هم تكون ميخوري تا بهم بگي كه بيدار شدي. گاهي اوقات هم قبل از اينكه من صدات كنم خودت بيدار ميشي و خبرم ميكني. آخر شبها هم معمولا وقت تكون خوردنته اللخصوص اگه بابا ابراهيم خونه باشه و تو وجودش رو احساس كني. معمولا باباجون هر وقت سرش خلوت باشه و حال داشته باشه ميشينه كنار من بهت نگاه ميكنه، باهات حرف ميزنه و ازت ميخواد تكون بخوري تو هم با هر بار درخواستش تكون ميخوري. اينقدر قشنگ بابايي باهات حرف ميزنه، قربون صدقه ...
19 بهمن 1392

4 روز مهمون مادرجون

سلام عشقم سلام عمرم چطوري نازنين دخترم؟ آخ كه دلم براي ديدنت پر ميزنه. دوست دارم اين چند روز هم بگذره تا بتونم روي ماهت رو ببينم و در آغوشت بگيرم. تو اين مدت هوا خيلي سرد شده بود، يه كم برف هم اومد ولي نه به اندازه سرماي هوا. ما هم مجبور شديم يه چهار پنج روزي خونه مادرجون باشيم چون همه جا يخ زده بود و من هم كه به قول قديميا بار شيشه دارم نميتونستم از خونه برم بيرون.شب همون روزي كه ما اومديم خونه مادرجون بابايي رفت به خونه سر بزنه ديده بود آب خونمون يخ زده تا روز آخري كه اونجا بوديم هم يخ داشت آخر هم باباجون به زور مشعل و اين حرفا يخش رو باز كرد تا تونستيم برگرديم خونه. بازم فني بودن بابا ابراهيم به دردمون خورد. عزيزترينم تا لحظ...
19 بهمن 1392

كنترل ديابت

دخترم دكتر غددم نوبت قبل برام يه آزمايش نوشته بود كه 3 بهمن درست دو روز بعد از مرخص شدنم از بيمارستان رفتم و انجام دادم.جوابش رو ديروز گرفتم. قند ناشتام 78 و قند يك ساعت بعد از صبحانه ام 139 بود. از آزمايشگاه رفتيم مطب دكترم آزمايش رو كه بهش نشون دادم گفت قندهات عاليه و بيش از حد كنترله. گفت نكنه رژيمت رو خيلي سفت و سخت رعايت ميكني؟ نكنه برنجت رو قطع كني كه ممكنه رشد بچه ات كم بشه. منم گفتم وزن بچه ام يه مقداري كمتر از حد طبيعيه ممكنه از متفورمينهايي باشه كه ميخورم؟ اگر از اونهاست حاضرم بجاش انسولين بزنم اما وزن بچه ام درست بشه. خنديد و گفت تو كتابهاي ما كه همچين چيزي ننوشته ولي اگه دكتر زنانت اينو تاييد كرد بگو تا بهت انسول...
10 بهمن 1392

چیدن سیسمونی

سلام ماه من مهتاب من چطوری عمر مامان؟ عشق من روز سه شنبه عصر خونه خاله بزرگ ختم انعام بود.منم دلم گرفته بود تا در خونه خاله که با ماشین رفتم از اونجا هم پله ها رو با سرعت مورچه طی کردم که یه وقتی فشارم بالا نره. قرار بود بعد از اونجا همتا و مریم(دخترهای دایی محمدم) بیان خونمون. بعد از اتمام ختم انعام هنوز تو فکر بودم که برم خونه یهویی همه تصمیم گرفتن بیان خونه ما،از خاله بزرگ و دختراش تا زن دایی محمدم و دختراش همگی اومدن تا لوازم شما نازخاتون رو بچینن. نمیدونی چه لذتی داشت دیدن اینکه همه دارن وسایلهاتو میچینن این به معنی این بود که اومدنت داره نزدیک میشه و من دارم کم کم مادر میشم. سعی میکنم بزودی عکسهای اتاقت رو بگیرم و برات بزارم...
10 بهمن 1392

سونوي ماه نهم بارداري

روز يكشنبه نوبت سونو داشتم. از وقتي دراز كشيدم روي تخت سونوگرافي و خانوم دكتر كارش رو شروع كرد تو وول ميخوردي طوري كه خانوم دكتر رو عاصي كردي بهم گفت تو رقاصي يا شوهرت گفتم هيچكدوم گفت پس چرا دخترت اينقدر تو شكم ميرقصه؟ خنديدم و گفتم هر كار كه ما نكرديم اين قراره بكنه. خانوم دكتر ميخواست وزنت رو بگيره تكون خوردي خواست اب دورت رو اندازه بگيره تكون خوردي خلاصه اينقدر وول خوردي كه اخر خانوم دكتر گفت خونه ات نزديكه يا دور؟ گفتم دور گفت پس هر وقت از اينجا رد شدي حتما اين دختر شيطون رو بيار من ببينمش. گفتم چشم. خلاصه وزنت 2700 بود كه گفت يه خورده كمه تاريخ زايمان هم ايندفعه 1 اسفنده و 36 هفته البته بر اساس دور شكم خوشكلت كه كوچولوتر از حد...
7 بهمن 1392

بستري شدن ماماني تو بيمارستان

سلام عشق مامان ببخشيد اين همه مدت به وبلاگت سر نزدم.آخه كلي گرفتاري داشتم. روز جمعه 26 ام جواب آز دفع پروتئين ام رو گرفتم متاسفانه دفع پروتئين داشتم. رنج نرمالش تا 150 بود و مال من 240. شنبه رفتم بهداشت فشارم رو گرفت 14.5 بود جواب ازمايشم رو كه ديد گفت بايد برم بيمارستان  بستري شم. بعد از اونجا رفتم مطب دكترم اونجا هم فشارم رو گرفت همون 14.5 دكترم هم نامه نوشت و گفت بايد بيمارستان موسي بن جعفر(ع) بستري شم .رفتيم دنبال مادرجون و رفتيم بيمارستان. خلاصه سرت رو درد نيارم عشقم تا سه شنبه شب تو بيمارستان بودم هي فشارم رو ميگرفتن و صداي قلبت رو گوش ميكردن. غذا هم كه كلا بي نمك واااااي چه مزه اي افتضاح بود. نميدوني اين 4 روز چي كشيدم از ...
7 بهمن 1392

آزمايش دفع پروتئين

سلام عشق مامان دختر مامان.خوبي قربونت برم؟ شنبه كه دكتر رفته بودم فشار خونم بالا بود و دكتر برام آزمايش دفع پروتئين 24 ساعته نوشت. مجبور شدم 24 ساعت ادرارم رو جمع كنم و سه شنبه ببرم براي آزمايش تازه اونجا هم يه آزمايش خون و يه ادرار ديگه داشتم. براي ازمايش خونم كه رفتم ديگه رگهام پيدا نميشد يا اگه ميشد از رگهام خوني نميومد هر دفعه ميرم آزمايش آبكش ميشم از بس سوراخ سوراخم ميكنن. به نظرم از بس تو اين مدت ازمايش دادم ديگه واسم خوني نمونده. تازه چهارشنبه هفته ديگه بايد دوباره واسه تست قند خونم برم اونم دو بار خون بدم يكي ناشتا و يكي يه ساعت بعد صبحونه!!!  ولي همه ي اين اذيت ها با ديدن روي ماه تو فراموش ميشه. پس مراقب خودت باش تا صحيح و سا...
27 دی 1392

چیدن کمد زهرا خانوم

دختر نازم چند روز پیش کمد لباسهاتو با مادرجون مرتب کردیم از چیدن لباسهات کلی ذوق کردم.انشاالله اوایل بهمن هم باید اتاقت رو مرتب کنم و وسایلهاتو بچینم. هنوز هم یه سری وسایلت مونده که نخریدم مثل آویز تخت و عروسک و ... البته نمیتونم زیاد وسایل بازی و عروسک برات بخرم چون جاشو نداریم یه اتاق کوچولو که تازه اونم نصفش لوازم من و باباست چون خونمون فقط همین یه اتاقو داره!!!!! ولی مهم نیست چون از اول که دنیا بیای که قرار نیست با عروسک و اسباب بازی بازی کنی  هاااااا!!!!!!!! الهی قربونت برم دختر نازم انشاالله وقتی اتاقت رو چیدم عکس اتاق و وسایلهاتو برات میگیرم و میزارم تو وبلاگت تا بزرگ شدی ببینی و کلی ذوق کنی. ...
23 دی 1392